|
می کنیم.آنقدر که ،خرد را با اسارت در بازیهای دیگران یکسان می پنداریم.
آلودگی های محیطی آنقدر می توانند ما را اغوا کنند که کم کم بسیاری از خیالات و توهمات را به
عنوان حقیقت محض بشناسیم.
متاسفانه تاثیر محیط آنقدر زیاد است که می تواند یک عمر شما را بازی دهد.
یک جامعه ی آلوده،دست های ما را می بندد.یک محیط آلوده،بدون شک ما را آلوده می کند.
در نادانی های خود،باقی نمانید.
پس به دنبال گوهر ها،
به این طرف و آن طرف می روند،
یا با هم می جنگند.
با بودن گوهرها،
شاد می شوند،
و بدون آنها،ناراحت.
و با این جستجو و نیاز،
نمی توانند آرامش یابند،
پس شبیه دیوانه ها می شوند!!!
و علم باز کرده اند،و از طرفی هنوز ساختار ذهنشان متاثر از باورهایی است که جامعه به آنها منتقل
کرده است.باورهایی که مقدس و غیرقابل خدشه هستند.
و وقتی این دوگانگی به رسمیت شناخته شد،بقیه ی تضادهای موجود در زندگی شما عادی خواهند
شد.مثلا می توانید کارهای مخالف با افکار و باورهای خود را انجام دهید،و نه تنها نمی توانید این تضاد
را ببینید،بلکه آن رفتار از نظر شما زیبا هم جلوه خواهد کرد.
وقتی که دست به کار ناشایستی می زنید،با این پیش فرض که دارای بهترین عقیده و مرام
هستید،خودتان را بی گناه و سالم فرض می کنید.
شما نمی توانید مشکلات خود را ببینید،چون تضاد اساسی ذهن شما برایتان معمولی شده،
بنابراین تضادهای کوچک جلوه ای نخواهند کرد.
انسان از هر عقیده و مرامی که هست،باید به سمت یکپارچگی و راستی حرکت کند.افکار و باورهای
متضاد را با هم جمع نکنید.
روشنایی و باور قابل جمع نیستند...
را به طور غیرمستقیم به دیگران منتقل کنیم.
این از ناتوانی و بی خردی ِ ماست.
ما به علت بسیاری از مشکلات و موانع ذهنی نمی توانیم رک و راحت با طرف مقابل صحبت کنیم.
فضای روابط انسانی باید روشن باشد.هر حرفی باید به صورت روشن و بدون ابهام بیان شود.
به این ترتیب خودمان هم احساس راحتی می کنیم،چون هر چه را که لازم بود به گونه ای روشن گفته
ایم.طرف مقابل هم با توجه به آگاهی کامل از وضعیت شما،می تواند رفتار مناسب را داشته باشد.
اگر راستی و رک بودن الگوی رفتاری ما باشد، ریشه ی بسیاری ار رنج ها و تعارضات خشکیده خواهد
شد.
این فضا می تواند فضای محبت باشد،چون شما با راستی و رک بودن موانع و ابهامات را بر طرف
کرده اید و بسیاری از افکار منفی از بین رفته است.
این تمرین ها لازم اند تا در گرداب توهمات زندگی نکنیم...
گرایش ها.
چه اندک است تعداد کسانی که با خرد ناب آشنا هستند یا خردورزی دغدغه ی آنهاست.
وقتی که از کلمه ی عقل استفاده می کنید،احتمالا هنوز به باورهایتان اهمیت می دهید.هنوز باورهایی
که جامعه به شما تزریق کرده است را به رسمیت می شناسید،هنوز باورهای خود را در نگرش خود
دخالت می دهید.
ولی استفاده از کلمه ی خرد به این معنی ست که شما برای باورها و گرایش ها اهمیتی قائل
و می خواهید به طور مستقیم به مسائل نگاه کنید.
وقتی که تک تک رفتارهای ما از فیلتر خرد عبور کند،کم کم ذهن ما نیز به خردورزی عادت خواهد کرد و
ترمیم خواهد شد.کم کم
ذهن ما به سمت سلامت حرکت خواهد کرد.
آن ذهن آشفته که عوامل و تجربیات زیادی در آشفتگی آن نقش داشته اند،کم کم پالایش می شود.
شمایی که همیشه در رنج و عذاب بوده اید و نمی دانستید چگونه زندگی کنید و از جایگاه خود غافل
بوده اید و به نوعی با هرزگی زندگی می کرده اید،اینک به کمک خردورزی به سمت سلامت و شادی
حرکت می کنید.
یا به این طرف و آن طرف بروم
شاید دست و پا بزنم
یا نادان و عجیب و غریب باشم!
شاید کمی حریص باشم.
ولی بزودی،
به تو باز خواهم گشت،
ای سکون ِ محض،
ای زهد ِ مطلق،
ای پاکی ِ مطلق.
نادانی های خود را به روشنی می بینیم.
وقتی که به گذشته نگاه می کنیم،
گذشته ای که وجود ندارد!
خیالمان راحت می شود،
چون آن همه قیل و قال،گذشته است.
گذرا بودن همه چیز را می بینیم.
خیالمان راحت است
می توانیم بخندیم:
همه چیز گذراست...
وقتی که عقده ها،موانع و زخم هایی در ذهن شما ایجاد شود،
وقتی که جامعه ذهن شما را به سمت بیماری حرکت دهد،
در اینجا شما معصومیت خود را از دست داده اید.
راستی و معصومیت برای شما بی معنی خواهد شد.
دیگر شما نمی توانید خودتان باشید،
بلکه با ذهنیات و توهمات مسائل را ارزیابی خواهید کرد.
شما ارتباط خود را با آزادی و پاکی از دست داده اید،
زیرا منبع زندگی شما ذهنی بیمار است که توسط دیگران برنامه ریزی شده است،ذهنی که در گذشته
و رویا سیر می کند.
آزادی،خرد و عشق می تواند این برنامه ریزی را بهم بزند،
می توانید خودتان را دوباره بیافرینید.
ما انسان ها زندگی را سخت می گیریم.آن هم به طرز بیمارگونه ای.انگار نه انگار که موجوداتی
موقتی هستیم.شاید فکر می کنیم که قرار است برای همیشه زنده بمانیم.
شاید فکر می کنیم که الهه ای هستیم که با هر حرکتی، می توانیم اطراف خود را خلق کنیم!
نه اینطور نیست،افکار آلوده را به دور بریزید،همه ی افکارتان را به دور بریزید،که به زودی در بستر مرگ
درد خواهی کشید.
افکار آلوده را دور بریز و برای پاکی جهد کن.
که فرصت برای رسیدن به زیست ِ حقیقی،کوتاه است...
حماقت و توهم روی آورده اند.
طبیعت شما را راهنمایی می کند ولی شما کور هستید.وقتی که می خواهید حیوانی را بکشید،او
سعی می کند فرار کند و درد و رنج خود را بروز می دهد.به شما هشدار می دهد که کارتان اشتباه
است.ولی وقتی که می خواهید یک گیاه یا یک میوه را بکنید و بخورید،هیچ واکنشی نشان نمی دهد.
اما نمی توانید یک درخت را از جایش بکنید.این هم یک نشانه ی طبیعت است.ولی شما با استفاده از
تبر و وسائل دیگر آن درخت را از بین می برید.در حالی که طبیعیت با قرار دادن قدرت و مقاومت در یک
درخت،این راهنمایی را کرده بود که نباید به این درخت آسیبی برسانید.
خرد یعنی مستقیم دیدن،آن هم با ذهنی خالی.نه با باورها و عقاید و دانش ها و خواسته ها و گرایش
ها و افکار گوناگون.
آنگاه که خرد و مستقیم و آزادانه دیدن،راهبرد شما شود،زندگی ِ شما به منظومه ای از آفرینش تبدیل
می شود.
پاسخ به دو سوال:
1-مگر تمام هستی برای انسان آفریده نشده است؟
این مسئله فقط یک سوء تفاهم بزرگ است.اگر به این صورت بود،آنگاه بسیاری از حیوانات نمی
توانستند انسان را بکشند(مثل شیر،ببر،فیل و ....).در آن صورت اصولا امکان کشته شدن انسان توسط
حیوانات دیگر وجود نداشت.در صورتی که انسان در مقابل بسیاری از حیوانات آسیب پذیر است.پس
این باورها را فراموش کنید.
همیشه در طبیعت بهترین ها باقی می مانند.نه قوی ترین و بی رحم ترین.به انقراض نسل حیوانات
قوی یا عظیم الجسه توجه کنید.
اهمیتی ندارد که جایگاه انسان در هستی چیست.شما سعی کنید با رفتار خردمندانه،خود را به
بزرگی برسانید.
2- نیاز غذایی خود را از کجا تامین کنیم؟
همانطور که در بالا توضیح داده شد،در این مورد طبیعت شما را راهنمایی می کند.وقتی که
می خواهید حیوانی را بکشید،او با فریاد زدن به شما اخطار می دهد که کارتان غلط است.ولی وقتی
که می خواهید میوه یا گیاهی را بکنید،این مشکل بوجود نمی آید.
در ضمن آیا من می توانم به شما بگویم که جهت تامین نیاز غذایی خود مجبورم که شما را
بکشم؟حیوانات هم حق زندگی و تکامل دارند.
مطلب ِ مرتباط :
خوردن گوشت ِ یک انسان(1)
دوست دارید پدر و مادر و بستگانتان را جلوی چشمانتان بکشند و از گوشتشان غذایی لذیذ درست
کنند؟
برای چند لحظه این فضا را تصور کنید.
بدون شک بسیار سخت و دردناک خواهد بود.
بله ،ما انسان های خودخواه و نادان و بی خرد،حیوانات را به طرز بی رحمانه و احمقانه ای می کشیم
و از گوشتشان تغذیه می کنیم.
شما که حتی طاقت یک درد کوچک را برای خودتان و خانوادتان ندارید،چرا حیوانات را می کشید؟
چرا آن رفتاری را که دوست ندارید با شما داشته باشد،خودتان در مورد دیگری انجام می دهید؟
مگر حیوانات حق زندگی ندارند؟مگر آنها احساس ندارند؟چرا باید بازیچه ی شما باشند و به خاطر شکم
های کثیف شما،درد و رنج بسیاری را تحمل کنند؟
این قضیه که در گذشته،برخی جوامع به علت کمبود مواد غذایی مجبود بودند حیوانات را بکشند،
نمی تواند توجیه جنایتهای شما باشد.
براستی که انسان ، وحشی ترین و موذی ترین موجود روی زمین است.
براستی که انسان با محبت بیگانه است...
مطلب مرتبط:
در شرایطی که شما از کودکی تا کنون،از یک فرهنگ غنی و خردمندانه تغذیه نکرده اید،ذهن شما
دارای ساختمان مناسبی نیست.ذهن شما به خاطر عدم وجود یک فرهنگ قوی،فراگیر و خردمندانه
که در تمام ارتباطاتی که در جامعه دارید،از شما حمایت کند،آشفته و معیوب شده است.در این شرایط
نمی توانید به عملکرد و خروجی های ذهنتان اعتماد کنید.
وقتی که به جای خرد،افکار احمقانه و تاریک در روح و روان یک جامعه نقش اصلی را بازی کند،رنج ها
و غم ها زیاد می شوند.مردم با هم درگیر می شوند.تضاد به وجود می آید.زندگی بسیار سخت می
شود.جامعه از شما حمایت نمی کند و شما ناچارید که برای دوای دردهای خود به وسائلی همچون
دخانیات،مواد مخدر،الکل،سکس،پول،تجملات،قدرت و مقام،خشونت و ... پناه ببرید.چاره ای
نیست،جامعه از شما حمایت نمی کند و شما مجبورید که از این وسائل استفاده کنید.
وقتی که یک فرهنگ خردمندانه و آزادی خواهانه در جامعه وجود نداشته باشد،غم ها و رنج ها زیاد
می شوند.بدبختی گسترش می یابد.بدون شک شما احساس تنهایی خواهید کرد.احساس بدبختی
خواهید کرد.چون فرهنگی که روشن و خردمندانه نباشد،به طور حتم در طی چرخه ی رشد ِ خود
تضادهای زیادی ایجاد خواهد کرد.
ولی اگر یک فرهنگ قوی و روشن و خردمندانه وجود داشت و از شما حمایت می کرد،آرامش و صلح در
درون شما به وجود می آمد و از رنج ها و غم ها دور می شدید.
وقتی که شرایط جامعه مهیا و ایده آل نیست،هر کسی مسئول حمایت و پرورش خودش است.
هر کسی باید خودش با خودباوری، سرنوشت خود را بازتعریف کند.
در این شرایط نباید منتظر بنشینید،هر کسی باید خودش دست به کار شود و روند تغییر و بازآفرینی خود
را شروع کند.
جوامع همواره زندان های یزرگی برای بهره کشی ِ قدرتمندان بوده اند.مکانیزم جوامع در جهت
استثمار توده ها و عقب نگه داشتن آنها شکل گرفته است.هر پیشرفت و تجددی هم در چارچوب
همین عقب افتادگی های ریشه ای صورت می پذیرد.جوامع برای رشد حقیقی انسان آماده
نیستند،جوامع خردمندانه اداره نمی شوند.فرهنگ یا روح و روان جامعه بر اساس آزادی و خرد شکل
نمی گیرد.
این فضا انسان را به سمت خوشبختی حرکت نمی دهد.مگر اینکه شما خودتان عزم خود را جزم
کنید.خواص مجبورند خود را از جامعه جدا کنند و از آلودگی های جامعه دور شوند و عطای جامعه را به
لقائش ببخشند.
بیشتر جوامع کنونی از طبیعت و زندگی طبیعی دور شده اند.این فضا ،فضای زندگی حقیقی نخواهد
بود،در این فضا حقیقت زندگی پنهان خواهد ماند،چون بر اساس چیزهای ساختگی بنا شده است.
این فضا،فضای مردگی ست،فضای ندگی نیست،فضای اسارت است...
عدم تمایل به از دست دادن باورها و عقاید و چارچوب ها و باید ها و نباید ها و تمایلات و آرزوها و
همه ی مسائل مر بوط به یک انسان،مترادف است با عدم تمایل به تغییر و تحول و بهبود،
مترادف است با عدم تمایل به پیشرفت فکری و ذهنی،
مترادف است با عقب افتادگی،کهنه گی،هرزگی و پوچی،
مترادف است با انتظار برای مرگ،
مترادف است با دل سپردن به رویای دیگران و سرنوشتی که جامعه برای ما مشخص کرده است.
خشونت اجدادمان،
در رگهای ما جاری ست.
چگونه مهربان باشیم؟
ما وارث نادانی های گذشتگانیم.
خون نادانان در رگ هایمان جاری ست
و خود را دانا می پنداریم.
ما انسان ها برابر بودیم
اجداد طمع کار،سهم خواهی کردند
و سرزمین هایی ایجاد شد
و افکار و مرام هایی...
و اکنون همه جدا و تنهاییم.
و نفرتی عظیم بر ما سایه افکنده است
ما بردگان توهمات دیگرانیم.
خون اجدادمان در رگ های ما جاری ست.
در شهر من محبت شناخته شده نیست.
برای مردمی که پر از خشم هستند،
برای اینها که باورهای زیادی دارند،
برای این عقده ای ها،
خون و پول شاید دلیلی برای محبت باشد.
در شهر من نمی توانی خندان و مهربان باشی،
چون همه یک جور دیگر به تو نگاه می کنند.
علامت های توقف زیاد است،
مردم افکار عجیبی دارند...